با ما به جز اسرار بیداری نگفتند
بیدارمان کردند و خود در خاک خفتند
- ۰ نظر
- ۲۴۹ نمایش
با ما به جز اسرار بیداری نگفتند
بیدارمان کردند و خود در خاک خفتند
ای که معمار نگاه تو خرابم کرده است
دل بیدار تو بیگانه ز خوابم کرده است
می روم مادر که اینک کربلا می خوانَدَم
از دیار دور یار آشنا می خوانَدَم
مهلت چون و چرایی نیست مادر،الوداع
زان که آن جانانه بی چون و چرا می خواندم
جز آرزوی وصل تو یک دم نمی کنم
یک دم ز سینه مهر تورا،کم نمی کنم
ای آنکه سربلند مرا آفریده ای
جز پیش آستان تو،سر خم نمی کنم