از مسیر دیگری باید بیایم،خسته ام
از خیابان «وصال» و راه بندان بودنش
- ۰ نظر
- ۲۴۹ نمایش
چون «عطارد» گرد تو بیش از همه چرخیده ام
سوختم،شکر خدا عشق ات مدار کوچکی ست
بارها از پیش روی ات رد شدم صیاد پیر
می پسندیدی نمی گفتی شکار کوچکی ست
من که دائم پای
خود دل را به دریا می زنم
پیش تو
پایش بیفتد قید خود را می زنم
کعبه
ای در سینه ام دارم که زایشگاه توست
از
شکاف کعبه گاهی پرده بالا می زنم
پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریست
دید باز امدنی در پیِ این رفتن نیست
همه گفتند "مرو" دیدم و نشنیدم شان
مثله این بود به یک رود بگویند:بایست!
تیر برقی «چوبیم»
در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو
داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا
غیر از آیینه هایی که تعقر داشتند
تا به حالا هیچ کس کوچک مرا نشمرده است
.
.
آن گلی را که خلایق بارها بو کرده اند
تازه هم باشد برای من گلی پژمرده است
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
با حضور تو قرار است مرا زجر دهند
خویش را مایه ی دلگرمی هر جمع مکن
به گناهی که نکردم به کسی باج نده
آبرویی هم اگر هست بخر،جمع من